رخصتی جانا
گر فرصتی بود مرا
میرفتم از پلکان ستاره ها بالا
میچیدم سیب های سرخ
از درخت عاطفه تا فردا
و خورشید را
جامه ای از نارنج بر تن میکردم
ماه را
توری از ابریشم بر سر میگذاشتم
گرمرا ذهن خیال بافم مجالی میداد
واژه ی جنگ را پاک میکردم،
از سر فصل خودخواهی انسان
تمامی دلها را پیوند میزدم به هم
تنها به ساده گی یك نگاه
فقر را میزدودم از چهره ی خیابان
تا که آه از نهاد آدمیت بر نخیزد
و جهان را گلباران میکردم
تا كه از عطرش
تمامی آدمیان سرمست شوند
گر فرصتی بود مرا
نظرات شما عزیزان: